با گلی امامی، حرف‌هایی درباره ترجمه و ادبیات: کاری را ترجمه می‌کنم که دوست بدارم


با گلی امامی، حرف‌هایی درباره ترجمه و ادبیات: کاری را ترجمه می‌کنم که دوست بدارم - تصویر 1

ترجمه های گلی امامی را همیشه بسیا ر دوست داشتم. نوجوان که بودم به کتابفروشی زمینه هم گه گاه سر می زدم، همیشه فکر می کردم چه طور می شود راهی برای دوستی با این خانم جدی و  شیک پیدا کرد. مترجمی که هم انتخاب ها و هم ترجمه هایش را دوست داشتم.این ویژه نامه وسیله ای شد هم برای پا گذاشتن در جاده ی دوستی با او و هم درک شیرینی محضرش برخلاف آن چه تا امروز فکر می کردم.گلی امامی نویسنده و مترجم متولد ،1321 تهران.

 

-  لیسانس هنرهای تزیینی از دانشکده هنرهای تزیینی تهران

-  دیپلم مترجمی از مدرسه مترجمی اشمیت،  آلمان

- تحصیل در زبان و ادبیات انگلیسی در انگلستان

- لیسانس علوم انسانی از کالج گادارو آمریکا

- ویراستار و عضو هیأت تحریریه مجلات پیک مؤسسه انتشارات فرانکلین

- مدیریت کتابخانه دانشگاه فارابی از بدو تأسیس به مدت 5 سال

- برنده‌ی جایزه‌ی بهترین ترجمه‌ی سال برای نوجوانان به خاطر کتاب «سرافینا» از طرف یونسکو

- برنده‌ی جایزه‌ی بهترین ترجمه‌ی سال برای نوجوانان به خاطر کتاب «پی پی جوراب بلند» از طرف شورای کتاب کودک و نوجوان

- برخی از آثار ترجمه شده توسط او عبارتند از: سرافینا، پی پی جوراب بلند، شیشه (سیلویا پلات)، پروست چه‌گونه می‌تواند زندگی ما را دگرگون کند (آلن دوباتن)، باغ فردوس (آناهیتا فیروز)، گفت‌وگو با بیلی وایلدر، اجاق سرد آنجلا (مک گورت) و ...

 

 

ترجمه های گلی امامی را همیشه بسیا ر دوست داشتم. نوجوان که بودم به کتابفروشی زمینه هم گه گاه سر می زدم، همیشه فکر می کردم چه طور می ش��د راهی برای دوستی با این خانم جدی و  شیک پیدا کرد. مترجمی که هم انتخاب ها و هم ترجمه هایش را دوست داشتم.این ویژه نامه وسیله ای شد هم برای پا گذاشتن در جاده ی دوستی با او و هم درک شیرینی محضرش برخلاف آن چه تا امروز فکر می کردم.

 

 

  رشته‌ی اصلی شما تا قبل از خروج از ایران هنرهای تزیینی بوده، چه طور شد که یکباره به سراغ ادبیات و ترجمه رفتید؟

در ایران من دانشجوی دانشکده ی  هنرهای تزیینی بودم. اما بعد که رفتم اروپا، به ناچار رشته ام را عوض کردم. به اصرار پدرم به آلمان رفتم. ‌زبان دوم من در ایران انگلیسی بود. چند ماهی که برای یاد گرفتن زبان آلمانی به کلاس زبان رفتم، موفق نشدم رشته ای را مشابه رشته ام در ایران پیدا کنم، در عوض با مدرسه ی  مترجمی اشمیت، آشنا شدم و در آن جا نامنویسی کردم. بعد هم به انگلستان و آمریکا رفتم و رشته ام را کلاً به ادبیات انگلیسی تغییر دادم.

 

 

  آیا این تغییر مسیر اتفاقی بود یا خودخواسته؟

رفتن من از ایران آن هم میانه‌ی سال سوم دانشکده، دلایلی کاملاً خانوادگی و شخصی داشت و با شتاب صورت گرفت، در نتیجه موفق نشدم مدرسه ی  مناسبی که رشته ام را تدریس می کرد پیدا کنم. در نتیجه وقتی با مدرسه ی  مترجمی اشمیت آشنا شدم، ترجیح دادم در آن جا ادامه بدهم.بعد هم ازدواج کردم و آمدم ایران. یک سالی کار نکردم و خودرا با زندگی و شرایط جدیدم وفق دادم. بعد در انتشارات فرانکلین استخدام شدم تا در کنار خانم پروین ابوضیای نازنین، که کتابدار بودند و مسئولیت سر و سامان دادن به کتابخانه ی  فرانکلین را بر عهده گرفته بودند و احتیاج به یک دستیار داشتند، به کار مشغول شوم. اکثر کتاب های کتابخانه ی  فرانکلین انگلیسی بود، و من از این نظر می‌توانستم کمک باشم.  از همکاری با ایشان بسیار چیز یاد گرفتم. بعد هم آقای همایون صنعتی خواستند رییس دفتر ایشان بشوم و این برای من یکی از مهم ترین فرصت های مغتنم زندگی ام به شمار می‌رود. صنعتی نابغه‌ای در نشر بود، و کار کردن با او برای من یک دوره ی  آموزشی فوق‌العاده در این زمینه بود.

 

 

  چه گونه وارد کار ترجمه شدید؟

در آن سال‌ها ادبیات کودک و نوجوان تازه داشت شکوفا می‌شد و تک و توک ناشرانی در کنار کتاب‌هایی که برای بزرگسالان چاپ می‌کردند برای نوجوانان و کودکان هم کتاب هایی، که اکثراً هم ترجمه بود، منتشر می‌کردند. فرانکلین اما، چون در هر زمینه‌ای از نشر پیشروتر بود، بخشی مختص کتاب‌های کودکان و نوجوانان داشت که سردبیری آن هم با خانم مهدخت صنعتی، خواهر آقای صنعتی بود. یک روز ایشان با کتابی آمد پیش من و گفت من این کتاب را خوانده‌ام و دوست داشته‌ام، تو هم بخوان و نظرت را بگو.

کتاب را که بسیار شیرین و روان بود یک شبه خواندم و نظرم را به او گفتم. گفت دلت می‌خواهد ترجمه‌اش کنی. تا آن زمان به ترجمه فکر نکرده بودم. ولی چون کتاب سخت تحت تاثیرم قرار داده بود، گفتم امتحان می‌کنم. نام کتاب «سرافینا»، نوشته ی  «مریک  هریس» بود و داستان دخترک ده دوازده ساله‌ای است در یک شبانه روزی انگلیسی دهه ی  پنجاه (میلادی) و ساختار و شخصیت پردازی محکمی دارد. محیط و روابط برای من بسیار آشنا بود. در کمتر از یک ماه کتاب را ترجمه کردم و تحویل دادم. خانم صنعتی کتاب را با اندکی ویرایش برای چاپ فرستاد.

کتاب بسیار موفق از آب در آمد. (نوجوانانی را می‌شناسم که آن را تا دوازده بار خوانده اند، و مادرانی که درنوجوانی آن را خوانده بودند و بعد به دختران ده یازده ساله شان توصیه می‌کردند) «سرافینا» در سال 1349-50 جایزه ی  بهترین ترجمه ی کتاب داستانی نوجوانان را گرفت. جایزه‌ای به مبلغ چهار هزار تومان که در آن زمان واقعاً پول خوبی بود.

در این فاصله،  خانم صنعتی کتاب «پی پی جوراب بلند» نوشته «آسترید لیندگرن» را هم برای ترجمه به من داد و من که تشویق شده بودم، با شوق بیشتر به ترجمه ی آن پرداختم. حکایت زندگی دخترک ده دوازده ساله ای که هیچ شباهتی به هم سن و سال هایش ندارد و قدرت بدنی فوق العاده ای دارد و کارهای غیر عادی شیرینی انجام می‌دهد.

و نثرش سرشار از طنز است. این کتاب هم فکر می‌کنم در سال 1352 یا 53 از طرف شورای کتاب کودک به عنوان بهترین ترجمه ی داستان برای نوجوانان انتخاب شد. و از این جا بود که دیگر واقعاً وارد عالم ترجمه شدم.

در نظر داشته باشید، که من در موسسه ای مشغول کار بودم که کارش ترجمه و نشر کتاب بود و تمام بزرگان ویرایش و ترجمه در آن شاغل بودند، و این برای هر مترجم نوپا و تازه کار فرصتی طلایی بود و از آن بسیار بهره مند شدم.

  آیا اگر خانم صنعتی به شما کتاب کودک و نوجوان را پیشنهاد نمی‌کرد خود شما اول به سراغ ترجمه ی کتاب کودکان و نوجوانان می‌رفتید، یا بزرگسالان؟

اگر خانم صنعتی آن پیشنهاد را به من نمی‌داد، شاید اصلاً مترجم نمی‌شدم. اما در پاسخ شما باید بگویم حتماً با کتاب نوجوانان شروع می‌کردم. چون برای کسی که تازه کار است و می‌خواهد وارد این عرصه بشود، بهترین امتحان ترجمه ی کتاب نوجوانان است.

 

 

  یعنی ترجمه ی کتاب نوجوانان آسان تر است؟

قطعاً. من به همه ی  کسانی که در مورد ترجمه با من مشورت می‌کنند می‌گویم که اول با نوجوانان شروع کنید. کتاب نوجوانان با کتاب کودکان فرق می‌کند، در کتاب کودک باید از واژگان مشخص و محدودی استفاده کرد. ولی نوجوان دایره ی  واژگان وسیع تری دارد ولی در عین حال متنی که برای او نوشته می‌شود، ساده تر است و پیچیدگی متن بزرگسال را ندارد، پس برگردان آن هم آسان تر است. به این ترتیب کتاب نوجوانان همیشه برای مترجم تازه کار شروع خوبی است. لازم به توضیح نیست که مترجم در آغاز کار باید به زبان مبدا و مقصد وارد باشد.

 

 

  به نظر شما تعریف «زبان ترجمه» - زبان شخصی مترجم چیست؟ و تکلیف لحن نویسنده در کنار تاثیر لحن مترجم بر اثرچه می‌شود؟

بحثی است قدیمی‌و درباره ی  آن بسیار گفتگو شده. در آوردن لحن در ترجمه،  در واقع آن ترفند و هنری است که یک مترجم موفق را از یک ناموفق مشخص می‌کند.  اتفاقاً آقای امامی سال ها پیش مقاله ی  مهمی در مورد لحن در ترجمه در
فصلنامه ی « اندیشه و هنر» نوشت که در مجموعه ی مقالاتش (از پست و بلند ترجمه) هم تجدید چاپ شده است.

مترجم کارشناس (به معنی واقعی کلمه) و با دانش بین لحن متونی که ترجمه می‌کند تفاوت قائل می‌شود. و این البته کاری است که با تمرین و دود چراغ خوردن به دست می‌آید. بهترین نمونه اش آقای دریابندری است.

شما ترجمه ی «بازمانده ی روز» را مثلاً با «رگتابم» مقایسه کنید. به کلی دو لحن کاملاً متفاوت فارسی است، در عین حال که به اصل وفادار است. زمانی بود که فکر می‌کردم ترجمه ی یک مجموعه داستان از چند نویسنده باید کار خیلی سختی باشد، چرا که هر کدام از نویسنده ها لحن و سبک خودشان را دارند (فراموش نکنیم که لحن و سبک دو مقوله ی مجزا ولی مکمل همند) ولی حالا بعد از چهل و اندی سال تجربه ی  ترجمه فکر می‌کنم می‌توانم این تفاوت را اعمال کنم.

 

 

  اما لحن شخصی برخی مترجمین بر ویژگی‌های اصلی اثر غالب است و بیشتر لحن شخصی مترجم را می‌بینی تا لحن نویسنده را؟

این بیشتر در ترجمه های قدیمی‌تر مشاهده می‌شود. زنده یاد محمد قاضی که از مترجم های قَدَر ادبیات ماست، در واقع سبک نثر شخصی اش معمولاً بر سبک نویسنده غالب بود و از آن جا که نثر جذاب و زیبایی هم داشت در آن زمان این را هنر مترجم می‌دانستند. اما در این سال ها لحن نویسنده باید در ترجمه شاخص باشد.

 

 

  سئوال این جاست که آیا جایز است مثلاً ضرب المثل فارسی را جایگزین ضرب المثل انگلیسی یا فرانسه کنیم و مثلاً همان مثال معروف گذاشتن ضرب المثل «مرغ همسایه غاز است» به جای «چمن همسایه سبزتر است»، آیا صحیح است؟ یا بهتر است که این موارد در زیر نویس بیاید؟ این مسئله در بین مترجمین جوان تر بیشتر دیده می‌شود و حتی گاه به سمت زبان مخفی هم می‌روند. آیا این کار را توصیه می‌کنید؟

ببینید، من به تجربه دریافته ام که آن وفاداری برگرداندن کلام به کلام اثر را می‌توان، به بهای روان خوانی و سلاست ترجمه تعدیل کرد. اکنون معتقدم وفاداری به مفهوم و سبک مهم تر است. حتی در این سال های آخر آقای امامی هم با من هم عقیده شده بود که روانی و سلاست ترجمه بسیار مهم است. بله من در جایی که تشخیص بدهم متن را قابل فهم تر می‌کند از ضرب‌المثل فارسی و زبان مخفی هم استفاده می‌کنم. چون به این نتیجه رسیده ام که آن کسی که این متن را نوشته اگر می‌خواست به فارسی بنویسد این طور می‌نوشت و متوجه شده ام که این شیوه جواب داده. به همین دلیل است که خودم را از قید ترجمه ی کلمه به کلمه به بهای ترجمه ای روان تر وخوش خوان ترآزاد کرده ام. پیش از آن می‌ترسیدم.

 

 

  از آقای امامی؟

خب چون ایشان این وسواس را داشت، طبعاً. ما بسیار در مورد این که ترجمه نباید بوی ترجمه بدهد و باید روان خوانده بشود، بحث کردیم. که بالاخره ایشان هم قانع شد.

یکی از مشکلات جدی متون ترجمه ای که این روزها می‌بینیم همین است که متن بوی ترجمه می‌دهد. و چند جمله که بخوانی اگر زبان اصلی را بلد باشی عین جمله ی  زبان مبدا در ذهنت شکل می‌گیرد. تجربه ی  من بعد از این همه سال، این است که متن باید مثل نوشته ی  فارسی خوانده شود. البته ما داریم در مورد ترجمه ی  رمان و ادبیات صحبت می‌کنیم این قاعده شامل متون تخصصی نمی‌شود.

 

 

در انتخاب کتاب برای ترجمه ی متن انگلیسی که به زبان دیگری به جز انگلیسی نوشته شده (می‌دانم همیشه از این کار اکراه دارید) چه طور؟ آیا در این مورد می‌توان به مترجمین اختصاصی انگلیسی و نویسندگان بزرگ تکیه کرد، کسانی که آن نویسندگان تاییدشان می‌کنند، مثل مترجم انگلیسی مارکز که مدام در همه ی مصاحبه هایش از او تعریف می‌کند و او را قبول دارد؟

ترجیحاً نباید از زبان دوم ترجمه کرد، مگر واقعاً مجبور باشید. ولی نویسندگانی مثل مارکز، بورخس، یوسا یا ایزابل آلنده مترجمین اختصاصی و قَدَر خود را دارند و تا کنون ه�� آن چه از این بزرگان به فارسی ترجمه شده به ندرت از زبان اصلی بوده. این ها مترجمین استاندارد با معیارهایی هستند که نویسنده ها دربست قبولشان دارند.

 

 

بنابراین اگر قرار باشد از زبان دوم ترجمه کنید بهتر است که از ترجمه ای استفاده کنید که خود صاحب اثر هم آن را تایید کرده ولی در مورد زبان هایی که رایح نیست، مثل نروژی، شما چاره ای ندارید. من وقتی کتاب «زندگی کوتاه است» یوستین گوردر را ترجمه کردم، به قدری انگلیسی اش روان بود که اصلاً نمی‌شد تشخیص داد که کتاب به زبان نروژی نوشته شده باشد.  البته خوشبختانه الان آقای مترجمی پیدا شده که از نروژی ترجمه می‌کند.

ولی به هر حال ترجمه از زبان دوم مساوی است با از دست دادن بخشی از حداقل لحن مطلب ولی ظاهراً مردم و خواننده های جهان سوم چاره ای ندارند.

 

 

برویم به سراغ انتخاب متن برای ترجمه، ما در ایران کپی رایت نداریم، گاهی در مسیر انتخاب یک کتاب برای ترجمه عوامل داخلی موثر است مثلاً در دهه ی 1340 آثار ادبی چپ گرا از نویسنده‌های روس یا مجارستان و...طرفدار زیادی برای ترجمه داشت چون به هر حال شاید خواننده‌های بیشتری داشت یا مترجمین وظیفه ی خودشان می‌دانستند بیشتر این ها را برای مخاطب ایرانی ترجمه کنند، این می‌تواند تاثیر جامعه باشد در انتخاب گاهی هم مترجم خودش علاقه مند می‌شود به کتابی و دوستش دارد و فکر می‌کند که دیگران را در خوانش این کتاب شریک بکند.

 

 

زمانی هم ناشر کتاب را انتخاب می‌کند و به مترجم سفارش می دهد. در مورد شما چه گونه است، در بین همه کتاب هایی که تا به حال ترجمه کردید چند درصد انتخاب خودتان بوده و چند تا بر اساس معیارهای دیگر انتخاب شده و اساساً نگاهتان به این نوع عملکرد چیست؟  بالاخره یک جایی بازار ترجمه باید سامان دهی بشود و به نظر می‌رسد که اگر از طریق ناشر این اتفاق بیفتد بهتر است. این ماجرا را چه طور می‌بینید؟

از آن جا که ترجمه همیشه برای من در حاشیه ی کاراصلی ام بوده خیلی دلبخواهی به آن می‌پردازم. من زیاد کتاب می‌خوانم در نتیجه کتابی را ترجمه می‌کنم که واقعاً جلبم کند و رهایم نکند. با آن کتاب زندگی می‌کنم و وقتی با آن زندگی می‌کنم در مورد آن با همه صحبت می‌کنم بنا براین کتابی که این طور روی من تاثیر می‌گذارد را ترجمه می‌کنم. به عبارت دیگر خواننده ی ترجمه های من در سلیقه ی کتابخوانی من سهیم می‌شود. من در مورد قابلیت ترجمه ام واقع بین هستم. می‌دانم از عهده ی چه متنی بر می‌آیم و چه متنی نه. بنابراین کاری را که نتوانم به خوبی از عهده برآیم دست نمی‌گیرم.

چندان دنبال کتاب های پر فروش یا جایزه ی نوبل برده هم نمی‌روم، چون حتی اگر هم دوستش داشته باشم می‌دانم پیش از من چند نفر دست به کارش شده اند. سفارش ناشر را هم نمی‌پذیرم مگر آن که کتاب را دوست داشته باشم. معمولاً انتخاب کتاب ها با خودم بوده.

 

 

  کتاب «امپراطور»را خودتان انتخاب کردید؟

بله کتاب خوبی بود و متاسفانه مهجور ماند. علتش هم این بود که آقای دکتر حسن کامشاد هم این کتاب را ترجمه کردند. هر دو بی خبر از هم. و دو ترجمه با هم وارد بازار شد.

همین جا بگویم که ایشان استاد من هستند، و حتماً ترجمه شان از من بهتر بوده. البته من با ترجمه(ها) ی مکرر زیاد مواجهه شده ام. یکی از کتاب هایم چهار ترجمه ی دیگر هم دارد. اوائل بسیار ناراحت می‌شدم. ولی به مرور متوجه شدم اصلاً اشکالی ندارد و دیگر نگرانش نیستم. هر مترجمی خواننده خودش را دارد.

خواننده هم مترجم بهتر را تشخیص می دهد و انتخاب می‌کند.

وقتی من وارد کار نشر شدم، تعداد ناشران فعال و صاحب نام انگشت شمار بود، و ناشران معمولاً افراد با تجربه و صاحب نظری بودند و در بسیاری موارد کتاب ها را خودشان انتخاب می‌کردند و به مترجم سفارش می‌دادند.

الان که به تعداد موهای سرمان ناشر داریم، نمی‌شود همین داوری را در مورد همه شان کرد. ناشران فعال و صاحب نظر همچنان تعدادشان اندک است. در سال های بعد از انقلاب هم تعداد معدودی ناشر جوان و با اشتیاق به جمع ناشران پیوسته اند که با سیاست های مشخص کارشان را آغاز کرده اند، که کار پسندیده ای است.

 

 

وضع ترجمه را در این سال ها چه طور می‌بینید؟

آشفته و مغشوش. به خصوص پس از آن که رشته ی مترجمی هم در دانشکده ها به رشته ها افزوده شد. خب از آن جا که کپی رایت نداریم، و نباید به کسی حساب پس بدهیم، هر کسی هم که چند کلاس انگلیسی یا فرانسه رفته، یا بالا تر از آن کارشناسی مترجمی گرفته، می‌تواند هر کتابی را که دلش خواست بردارد و ترجمه کند چون برای مترجم شدن هم هیچ معیاری وجود ندارد. من کارشناسی مترجمی‌را ملاکی برای مترجم ادبی شدن نمی‌دانم.

متاسفانه این مترجمین فقط سرمایه ی  ناشر را به هدر می‌دهند. ولی با هر کتابفروشی صحبت کنید و آمار بگیرید، هنوز ترجمه های آن تعداد مترجمی که بیشترشان از نسل چهل سال پیش  تا به حال هستند به علاوه ی تعداد اندکی هم مترجم درجه اولی که بعد از انقلاب به این جمع افزوده شده اند، خریدار دارند.

به خصوص با شدتی که بهای کتاب افزایش پیدا کرده، خریدار حتماً می‌خواهد انتخاب درست کند، و کار کسی را بخرد که امتحانش را پس داده است.

  یکی از معیارهای مخاطبان برای انتخاب کتاب‌های ترجمه شده در ایران نام مترجم است در حالی که در کشورهای دیگر ظاهراً این طور نیست و اصلا اسم مترجم روی جلد نمی آید در صورتی که در ایران گاه نام مترجم هم اندازه ی اسم نویسنده روی جلد می آید. چرا؟

خب این پرسش مهمی است و در تایید حرف شما در ایران نقش مترجم تقریباً بیش از هر کشور دیگری اهمیت دارد. به طوری که گاه نام او با همان فونتی روی جلد می‌آید که نام نویسنده.

حال آن که در کشورهای دیگر، در آمریکا، انگلستان، فرانسه و... نام مترجم فقط در صفحه ی شناسنامه یا در مواردی در صفحه عنوان می‌آید.

من فکر می‌کنم این رسمی است که از قدیم و از زمانی که ترجمه در ایران رایج شده، به جا مانده، به این دلیل که در اکثر موارد، نویسنده هایی که کارشان ترجمه می‌شد، برای خواننده شناخته شده نبودند، ولی نام مترجم بود.

از آن گذشته از آن جا که ما نقد ترجمه به مفهوم سازنده ی آن بسیار کم داریم، مترجمین زبر دست و خبره نامشان ملاک کتاب خوب و نویسنده ی مهم می‌شود. شما وقتی نام عبدالله کوثری یا مثلاً زنده یاد مهدی سحابی را روی کتابی می‌بینید، در خواندنی بودن آن کتاب تردید نمی‌کنید.

 

 

  ولی الان در سایر کشورها هم دارد این اتفاق می‌افتد....

خب از آن جا که نویسندگانی از کشورهای غیر انگلیسی، فرانسه، آلمانی زبان شهرت بین المللی پیدا کرده اند، به خصوص از کشورهای اسپانیایی زبان، این نویسندگان مترجمین معیار خودرا پیدا کرده اند و تمام آثارشان را با ترجمه ی این مترجمین وارد بازار می‌کنند، و به همین دلیل به تدریج نام آن ها در صفحه ی عنوان زیر نام نویسنده می‌آید.

مارکز همیشه چنان از مترجم انگلیسی زبانش صحبت می‌کند که گویی به او مدیون است. ولی هنوز کتابی ندیده ام که نام مترجم مانند ایران روی جلد درج شود.

 

 

یکی از مسایلی که باعث تعدد ترجمه‌ها از یک اثر می‌شود این است که ما تابع کپی‌رایت نیستیم و ممکن است آثار یک نویسنده را ده‌ها نفر ترجمه کنند و حتی یک اثر به طور هم‌زمان با چند ترجمه منتشر می‌شود فکر نمی‌کنید باید ساز و کاری برای سر و سامان دادن به این وضعیت به وجود بیاید؟

اگر این مسئله پا بگیرد که اتفاق فرخنده ای است. البته شنیده ام که در وزارت ارشاد هم دفتری برای ثبت ترجمه های در دست کار درست شده، که می‌تواند خبر خوشی باشد، و گویا اگر ترجمه ای آن جا به نام مترجمی ثبت شده باشد، و ترجمه ی مکرری برای مجوز برود، دومی اجازه ی نشر نمی‌گیرد. گویا ترجمه را خود مترجم باید به ثبت برساند. به هرحال مسئله ی  کپی رایت مقوله ای است که ما را از آن گریزی نیست. چه بهتر که مترجم ها در گرفتن مجوز پیشقدم بشوند. و آفرین به ناشرانی که اقدام به گرفتن کپی رایت کرده اند.

 

 

  شما از نویسندگان مختلفی کتاب ترجمه کرده اید، هیچ وقت دوست داشتید مترجم فارسی یک نویسنده ی خاص باشید؟

در مورد ترجمه ی آثار یک نویسنده ی خاص، باید بگویم که من این کار را در مورد آقای آلن دو باتن کرده ام، و متوجه شده ام وقتی تو از یک نویسنده چند کتاب ترجمه می‌کنی، چنان با سبک و نثر او اخت می‌شوی که ترجمه های بعدی به مراتب روان تر و آسان تر است.

من از طریق ایمیل با ایشان در تماس بوده ام و وقتی ماجرای نداشتن کپی رایت را شنید، بسیار تعجب کرد، ولی لاجرم پذیرفت و فقط خواست نسخه ای از ترجمه را برایش بفرستم. در تماس بودن با نویسنده علاوه بر رعایت اصول اخلاقی، حسن دیگرش برای مترجم این است که اگر به مشکلی در متن بر بخورد می‌تواند با نویسنده آن را حل کند.

البته برخی نویسنده ها هم اصولاً حاضر نیستند با مترجم ایرانی تماسی داشته باشند. من کتابی از خانم آن تایلر، نویسنده معروف آمریکایی و همسر نویسنده ی فقید دکتر تقی مدرسی، ترجمه کردم (که چهار سال است منتظر مجوز است) ولی هر چه سعی کردم با نماینده یا خود ایشان تماس بگیرم، موفق نشدم.

امیدوار بودم که ایشان بالاخره به دلیل داشتن همسر ایرانی با اوضاع مملکت آشناتر از سایرین باشد. بعد از ترجمه ی کتاب «گفتگو با بیلی وایلدر»، نوشته ی کمرون کرو، موفق شدم نسخه ای از کتاب را با توضحیات کذایی برای آقای کرو بفرستم، و او هم با روی خوش استقبال کرد و افسوس خورد که پیر مرد زنده نیست تا از دیدن کتابش به زبان فارسی لذت ببرد.

 

 

   به نظر می‌رسد آن قدر که ترجمه از زبان‌های دیگر به زبان فارسی مورد توجه مترجمان ایرانی است در مورد ترجمه ی آثار فارسی به زبان‌های دیگر تلاش نمی‌شود و در نتیجه آثار نویسندگان ایرانی جای چندانی در کتابخانه‌های خارج از ایران ندارد.

 

 

خب در مورد ترجمه ی متون فارسی به انگلیسی، و از متون منظورم ادبیات داستانی است، بسیار ضعیف عمل کرده ایم.

بسیار مثلاً از عرب ها عقب تریم (آن ها را مثال می‌زنم چون شرایط شان از نظر برگرداندن کارهایشان به زبان دیگر مشابه ماست).  دلائلش گوناگون است. یکی کمبود مترجمینی است که قابلیت شان در زبان خارجی در حد فارسی اشان باشد.

به نسبت کتاب های اندکی از ادبیات معاصر فارسی به زبان های دیگر ترجمه شده اند.  جالب است که اکثر این کتاب ها نه توسط ایرانی ها بلکه به دست خارجی هایی که به زبان فارسی بسیار مسلط بوده اند ترجمه شده.

دلیل دیگر می‌تواند بیش از حد بومی بودن ادبیات داستانی ما باشد، که برای خواننده ی خارجی چندان جذابیتی ندارد. به خصوص ادبیات خیلی اخیرمان.

در عین حال، از آن جا که شما برای این که کتابی را به زبانی خارجی منتشر کنید ابتدا باید ناشر داشته باشید، و برای یافتن ناشر باید نماینده داشته باشید، پس یکی دیگر از دلایل می‌تواند منزوی بودن ایران در جامعه ی بین المللی باشد که ناشری حاضر نمی‌شود روی کتابی ایرانی سرمایه گذاری کند.

فعلاً از نویسندگان ما کسانی که آثارشان در آن طرف مرزها ترجمه و منتشر شده می‌توان از محمود دولت آبادی، خانم دانشور، گلی ترقی، زویا پیرزاد، مندنی پور، شهرنوش پارسی پور، امیرحسن چهل تن نام برد، (احتمالاً کسان دیگری هم هستند که به خاطر نمی‌آورم).

البته ترجمه ی داستان های کوتاه از نویسنده های ایرانی هم در مجموعه های گوناگون منتشر شده.

 

 

  نظرتان در مورد جریان داستان‌نویسی معاصر و نویسندگان جوانی که در این سال‌ها هم تعدادشان زیاد شده چیست؟

خب این پرسش فراتر از مقوله ی ترجمه که مورد بحث ماست، قرار می‌گیرد و ترجیح می‌دهم وارد آن نشوم.

 

 

اما از نظر قابلیت ترجمه و مقبول بودن در سایر جوامع کاملاً به ترجمه ربط دارد.

من موانعی را که مانع از بین المللی شدن ادبیات معاصر ما شده است را برشمردم. ولی ظاهراً به مسئله اصلی نپرداختم. اگر کتابی جذابیت و کشش لازم را داشته باشد، هر چه قدر هم بومی یا مختص فرهنگی خاص باشد، کتاب خوان علاقه مند در هر کجای دنیا آن را می‌خرد و می‌خواند. و ناشر کشور سرمایه دار هم با چشمداشت سود مالی هر طور شده آن را پیدا می‌کند، ترجمه می‌کند و به بازار می‌فرستد. از «صد سال تنهایی» بومی‌تر می‌خواهید؟مشکل ما محتوای ضعیف ادبیات مان است. هر آینه ما توانستیم اثری هم طراز «کوری» آقای ساراماگو تولید کنیم. مطمئن باشید به سی زبان هم ترجمه می‌شود. کفایت مذاکره!

 

 

  در کنار محتوا نقش فرم‌های ادبی هم مطرح می‌شود فکر نمی‌کنید بعضی از نویسندگان ما بیش از آن که دغدغه ی خلق یک اثر ادبی ایرانی را داشته باشند در کار تقلید از فرم گرایی‌های نویسندگان و نظریه پردازان غربی هستند و خب آثارشان هم منتشر می‌شود و ...

باید ببینیم این کتاب ها چند بار تجدید چاپ شده و چه قدر مورد استقبال قرار گرفته است. ببینید بسیاری از این به قول شما «فرم» های افراطی، واردات کشورهایی هستند با بدنه ای قوی و غنی از ادبیات و فلسفه که ما از آن بهره ای نداریم. با خواندن چند کتاب ترجمه از چند فیلسوف پست مدرن، شما نویسنده ی پست مدرن نمی‌شوید. چنان چه با تقلید از نقاشی های کوبیستی پیکاسو، نقاش مدرن نمی‌شوید.

هر نقاشی توانست با یک خط نا منقطع، گاوی به صلابت طراحی های گاوبازی یا مینوتورهای پیکاسو بکشد محق است با قلم مو و رنگ هر ترفندی دلش می‌خواهد روی بوم بزند، چون الفبای کار را یاد گرفته.

الفبای این ادبیات به صورت یک بسته ی کامل به ما آموزش داده نشده. ما هنوز حجم کاملی از ترجمه ی ادبیات کلاسیک جهان را، که هسته ی اصلی ادبیات مدرن در هر زبانی است، در اختیار نداریم.

 

 

  چرا ما نقد ادبی،  علمی نداریم؟

چون نقد ادبی مبتنی بر پیشینه ای است که ما جز ترجمه ی چند کتاب جسته گریخته، فاقد آنیم. دانشجویی در برکلی دارم که گاه با من مشورت می‌کند و راهنمایی هایی می‌خواهد.

ادبیات تطبیقی می‌خواند. باید مقاله ای در مورد نقد ادبیات معاصر می‌نوشت و از من مرجع خواست. فکر می‌کنید چند کتاب توانستم نام ببرم، تازه آن هم نه کتاب های نقد اساسی با معیار بین المللی، بلکه بیشتر معرفی و مرور بر آثار. کمتر از نصف انگشتان یک دست.

 

 

  با توجه به پیشینه و تاریخ ادبیات ایران چرا ما نمی‌توانیم نویسندگانی هم سطح نویسندگانی که جهانی شده‌اند داشته باشیم و جایگاه مناسبی در عرصه ی ادبیات معاصر جهان نداریم؟

آن چه در پی می‌گویم متاسفانه باز هم خارج از بحث ماست، ولی شما مصرید که مرا به این وادی بکشانید. ببینید، کسانی که کتابشان جهانی می‌شود علت دارد. تو به عنوان نویسنده باید با حجمی از دانش و آموخته از ادبیات جهان (تاکید می‌کنم ادبیات جهان، چون ادبیات مدرن محصولی است برآمده از ادبیات کلاسیک جهان (روسیه، انگلستان، فرانسه، آمریکا) آشنا باشد.

چه میزان از این ادبیات به زبان فارسی در دسترس ماست؟ خاطرات هر نویسنده ی مطرح و مشهوری را که می‌خوانید می‌بیینید چه میزان از نوجوانی و جوانی اش را صرف خواندن این آثار کرده است. نویسنده های ما آگاهی شان از این آثار کلاسیک دنیا محدود است – خیلی محدود – طبعاً بازده این ادبیات هم خیلی ضعیف می‌شود و این واضح است.  پس آن ها یا باید به زبان اصلی بخوانند یا باید آن قدر آثار کلاسیک ترجمه شده در اختیارشان قرار گرفته شده باشد که بخوانند و بتوانند خودشان را در این حوزه ی بین المللی تصویر و تعریف کنند. در آن صورت است که می‌توانند راجع به مسایل مملکت و اقلیم خودشان (هر کجا که هستند) با یک معیار جهان شمول بنویسند.

 

 

  چه قدر کتاب‌های نقد ادبی یا تئوری ادبی و فلسفی جدید را می‌خوانید؟

در این سن و سال خیلی کم. من خواندنم هم مثل ترجمه ام می‌ماند. چیزی را می‌خوانم که از آن لذت ببرم و با آن ارتباط برقرار کنم. سن من هم از حدی که تازه بخواهم با آموزه های دریدا و فوکو هم کتاب بخوانم گذشته. این کتاب ها مخاطبش نسل جوان است که اگر از آن چیزی دستگیرشان شد به کار بگیرند.نقد ادبی ای که من می‌خوانم، و با اشتیاق هم می‌خوانم، معمولاً نقد کتاب هایی است که در مجله ی «ریویو آو بوکز» منتشر می‌شود، و اگر نقد به دلم نشست کتاب را سفارش می‌دهم و می‌خوانم.

برای من خواندن لذت است. یعنی چیزی که می‌خوانم هم از نظر محتوا و هم نثر باید شوق انگیز باشد.

جمله ای از پرویز دوایی برایتان نقل می‌کنم که درباره ی ژوزف بالسامو خواندنش در نوجوانی نوشته، که دقیقاً نظر من است: «کتاب های الکساندر دوما را ظاهراً کمتر کسی بین منتقدان جدی ادبی، در ردیف کلاسیک های ماندنی و مهم ادبیات قلمداد می‌کند. می‌دانی چرا؟

چون که جذاب است و لذت می‌دهد و همه می‌دانیم چیزی که لذت می‌دهد سخیف و سبک است و هنر نیست خلاصه.» معیار خواندن من در این دوره از زندگی دقیقاً همین است که اثر جذاب باشد و لذت بدهد، و واقعیت گریز باشد. البته الکساندر دوماهایم را در سنین نوجوانی خوانده ام، از سنی هم که بخواهم فرمول یاد بگیرم و آن ها را در خوانده هایم پیاده کنم گذشته ام.

 

 

  چه اندازه ادبیات لذت است و چه قدر نقش «تعهد» دارد؟

همان طور که گفتم ادبیات برای من لذت است. ضمناً همین جا مشخص کنم منظورم از ادبیات رمان و داستان کوتاه است. و تکرار می‌کنم تنها چیزهایی را که جز این می‌خوانم نقد کتاب است که گاه جذاب هایش را ترجمه می‌کنم. تعهد مال جوانانی است که به ایدئولوژی یا عقیده ای سیاسی و فلسفی متعهدند و و دلشان می‌خواهد چیزهایی بخوانند که بیشتر بدانند.

  بالاخره آخر «دانستن» هم لذت است چون اگر آن چه که می‌خوانی با افکارت همخوانی داشته باشد لذت می‌بری از خواندنش...

زمانی بود که کتابی که متعهد نبود یا پیامی سیاسی از آن به دست نمی‌آمد، خواندنی محسوب نمی‌شد. وقتی به یاد می‌آورم برنویسنده ی غیر متعهدی، مثل اسماعیل فصیح، چه جفایی رفت، چون فقط شیرین و خواندنی و پر تعلیق می‌نوشت، دلم به درد می‌آید. بگذریم.

  شما یک علاقه مند جدی سینما هستید و خیلی فیلم می‌بینید. خودتان فکر می‌کنید نقش این همه فیلم دیدن و تصویرهایی که در ذهن دارید در ارائه ی تصاویر واقعی در ترجمه هایتان چه قدر است؟

زندگی تنهای من در نوشتن، کتاب خواندن و البته فیلم دیدن خلاصه می‌شود. به همان اندازه که می‌خوانم فیلم می‌بینم.

پس شاید تاثیری داشته باشد. در حقیقت فیلم دیدنم در کتاب خواندنم این تاثیر را دارد که صحنه های کتاب را به صورت سکانس های فیلم در ذهنم تصور می‌کنم.

  هنوز هم دوست دارید...

 

همیشه دلم می‌خواهد کارم ویرایش شود مشروط بر این که ویراستاری باصلاحیت و خبره بیابم.

این یادداشت در چارچوب همکاری رسمی انسان شناسی و فرهنگ با مجله «آزما» منتشر می شود.  یکشنبه ها و جهارشنبه ها گزیده ای از مطالب این نشریه را در انسان شناسی و فرهنگ بخوانید.

 

ندا عابد

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه